|
|
|
|
|
اگر دوست شما به شما بدی کرد، به او بگویید: من تورا بخاطر کاری که با من کردی می بخشم، اما چگونه می توانم تو را بخاطر کاری که با خودت کردی ببخشم؟
کمال جندقی: در خواب خوش ای شمع شب تیره عاشق از دور شبیه قد و بالای تو دیدم بر دل بنمودم که : صدائی بزن او را آنگونه زد از شوق که از خواب پریدم |
||
|
|
|
|
|
مرگ همراه دائمی ماست و اوست که به زندگی ما معنای حقیقی می بخشد.
دوست من مرداب سبز را در غم از دست دادن پدر عزیزت شریک بدان. پروین اعتصامی: پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند مرگ، گرگ تو شد ای یوسف کنعانی من مه گردون ادب بودی و در خاک شدی خاک زندان تو گشت ای مه زندانی من از ندانستن من ، دزد قضا آگه بود چون ترا برد ، بخندید به نادانی من آنکه در زیر زمین ، داد سر و سامانت کاش می خورد غم بی سر و سامانی من به سر خاک تو رفتم ، خط پاکش خواندم آه از این خط ، که نوشتند به پیشانی من رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی بی تو در ظلمتم ، ای دیده نورانی من بی تواشک وغم وحسرت همه مهمان منند قدمی رنجه کن از مهر ، به مهمانی من صفحه روی ز انظار ، نهان می دارم تا نخوانند بر این صفحه ، پریشانی من دهر،بسیار چومن سر به گریبان دیده است چه تفاوت کندش ، سر به گریبانی من عضو جمعیَت حق گشتی و دیگر نخوری غم تنهایی و مهجوری و حیرانی من گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند که شکستی قفس ، ای مرغ گلستانی من من که قدر گهر پاک تو می دانستم ز چه مفقود شدی ، ای گهر کانی من من که آب تو ز سرچشمه دل می دادم آب و رنگت چه شد ، ای لاله نعمانی من من یکی مرغ غزلخوان تو بودم،چه فتاد که دگر گوش ندادی به نوا خوانی من گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم ای عجب ، بعد تو با کیست نگهبانی من |
||
|
|
|
|
|
همسايه ات را مثل خودت دوست بدار . رهی معیری: آنرا که جفاجوست، نمی باید خواست سنگین دل و بدخوست، نمی باید خواست ما را، ز تو غیر از تو، تمنایی نیست از دوست بجز دوست، نمی باید خواست |
||
|
|
|
|
|
یک دوست خوب تصور حقیقی خداست.
نیاز جوشقانی: ز سیل دیده من نوح را خبر سازید که ساز کشتی دیگر کند که طوفان است |
||